خزان از راه رسيده .
روي برگها قدم ميزنم ؛ صداي خش خش برگهاي خشك و زرد رنگ گويي به من آرامش ميدهد ؛ آرامشي مضاعف .
قدمهايم را آهستهتر ميكنم . سكوت تمام وجودم را در بر گرفته است .
سعي ميكنم به حرفهايش گوش بسپارم.
ناله ميكند و شكوههاي بسيار از روزگار دارد ؛ دلش براي درخت تنگ شده است ، دلتنگي سخت ميآزاردش.
گويي دوست ندارد سفره ي دلش را برايم باز كند.
آرام ميشود ، ميشود فهميد كه به درخت فكر ميكند.
نگاهي به درخت مياندازم ، متوجه من نيست . شاخه هايش را رو به خدا گرفته است و ملتمسانه دعا ميكند..........دعا ميكند......... نيايشي دوباره.
فصل برگريزان به سرعت برق و باد گذشت زمستان نيز رفت .
درخت شاد است ، شادتر از هميشه .
هنوز دست دعا را رو به خدا بلند كرده است ؛ ولي اينبار دستي كه پر بار است . دستي پر از برگ و شكوفه.
تابستان از راه ميرسد ،خداوند با ميوه پاداشش داده است.
پاداشي دوباره ، پس از نيايشي دوباره.........
الهه.ص